تبليغاتX
عشق بدون قید و شرط

عشق بدون قید و شرط

هیچ وقت دوست نداشتم همچین شعری که بوی تنفر و حماقت میده

از سروده های من باشه.

ولی این زمونه مجبورم میکنه از چهره سیاه بعضی ها چند خطی بنویسم

متاسفم...

 

نازنین سنگدلی

تو چه آسان دل ما میشکنی

یاد عشق را تو ببر از سر ما

که دگر با تو ندارم حرفی

از کنارم تو برو

دور شو از من که دگر هیچ نباشد اثرت

نشنوم من سخنت

که دروغ بود دروغ

هر چه از چشم سیاهت خواندم

زاده شیطانی  تو دگر تنهایی

تو در این شهر نمان

که اگر باز به چنگم افتی

من به آتش بکشم دامن تو

خون کنم سینه تو

آنقدر زجر دهم قلب تورا

که دگر زنده فراموش شوی

با غم و غصه هم آغوش شوی

برو ای کینه فروش

برده زر

وحشی رام

ای هوس باز دغل کار سیاه

شعر من بوی تنفر بگرفت از تن تو

هیچ نبخشم به خدا قلب تو را

تا ابد یار پر از ناز

خداحافظ تو ...

...

 الهی به امید تو

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت2:44توسط ساسان | |

 

در زمانهاى بسيار قديم وقتى هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود

فضيلت ها و تباهي ها همه جا شناور بودند.


آنها از بي کاري خسته و کسل شده بودند.روزي همه فضايل

و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از هميشه.

ناگهان ذکاوت ايستاد و گفت: بياييد يک بازي بکنيم، مثلاً قايم باشک

همه از پيشنهاد او شاد شدند.ديوانگي فوراً فرياد زد:من چشم

مي گذارم از آنجايي که هيچکس نمي خواست به دنبال ديوانگي بگردد،

همه قبول کردند او چشم بگذارد ديوانگي جلوي درختي رفت

و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3


لطافت خود را بر شاخ ماه آويزان کرد،خيانت داخل انبوهي از زباله ها

پنهان ....شد،اصالت در ميان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمين رفت،

طمع در داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد ديوانگي

مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که

مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد جاي تعجب هم نيست مي دانيم

که پنهان کردن عشق مشکل است

در همين حال ديوانگي به پايان شمارش رسيد: 95 ،96


هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل سرخ

پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم مي آيم.


اولين کسي که پيدا کرد تنبلي بود زيرا تنبلي،تنبليش آمده بود پنهان شود

لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمين

يکي يکي را پيدا کرد به جز عشق.او از يافتن عشق نااميد شده بود


حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط بايد عشق پيدا کني و

او پشت بوته گل رز است.


ديوانگي شاخه ي چنگگ مانندي را از درخت کند و با شدت زياد و

هيجان زيادي آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صداي ناله اي

متوقف شد عشق از پشت بوته بيرون آمد با دست هايش صورت

خود را پوشانده بود و از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون مي زد

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمي توانست جايي را ببيند،

او کور شده بود.


ديوانگي گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه مي توانم تو را درمان کنم؟


عشق گفت:تو نمي تواني مرا درمان کني اگر مي خواهي کاري انجام دهي

راهنماي من شو.


و از آن روز است که عشق کور است و ديوانگي همواره همراه او.

الهی به امید تو


 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت4:30توسط ساسان | |

 

اونیکه میگفت جونش به جونت بنده 

حالا داره به گریه هات میخنده

اونی که می گفت بدون تو میمیره

دروغ میگه دلش جنس کویره

دروغ میگه تو گوش نده به حرفاش 

نگو هنوز میخوای بمونی باهاش

خیال نکن بدون اون میمیری

بزار بره نباشه جون میگیری

الهی به امید تو

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت0:0توسط ساسان | |