تبليغاتX
عشق بدون قید و شرط

عشق بدون قید و شرط

کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه

آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي

دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است

و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم

با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو.

در تنهایی خویش می توان خاطره های خود را مرور کرد.

به روز هایی اندیشید که چه عاشقانه گذشت و دریغا با اندوه

دست نیافتن و شاید هم با حسرت از دست دادن. دولتی که

دگر بعید می نماید و دست نیافتنی. و چه غریبانه است حسی

که از قبل بدانی به محبوبت نمی رسی و همین ... همین

باعث کرختی روحت عاشقت شود و مجنونی عقل پریشانت

و گاه چه تلخ می شود اندیشیدن.

به آن بیاندیشی که روزی باید فراموش کنی.

فراموشی... چه وا‌ژه ی غریبی... فرار از خاطره... خالی کردن حافظه بلند.

اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد،

به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

الهی به امید تو

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت1:41توسط ساسان | |

پنجره ي اتاق من پر از شبه

کاش مي دونستي عاشقي مثل تبه

صبح که مي شه پنجره ي اتاقمو پر از اقاقي مي کنم

يواش يواش زمزمه ي نغمه ي ساقي مي کنم

پنجره ي اتاق من ظهرا پر از زندگيه

رهاييه،آفتابه،تابندگيه

عصرا ولي پنجره ي اتاق من پر مي شه از گريه ي من

پر مي شه از اشک من و آه من و سياهي سايه ي من

پنجره ي اتاق من شبا پر از ستاره هاست

پر از چراغ و چشمک و شراره هاست

پنجره ي اتاق من پر از شبه

کاش مي دونستي عاشقي مثل تبه...

+نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1385ساعت21:32توسط ساسان | |

روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی میکردند.

شادی،غم،غرور،عشق و ...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.

پس همگی ساکنین جزیره قایقهایشان را مرمت نموده و جزیره را ترک نمودند.

اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماندچرا که او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر آب فرو میرفت عشق از ثروت  که با قایقی پر شکوه 

جزیره را ترک میکرد کمک خواست و گفت:

آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت :خیر نمی توانی. من مقدار زیادی طلا و نقره

داخل قایق دارم ودیگر جایی برای تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور که با یک کرجی با شکوه عازم

 مکان امنی بود کمک خواست.

عشق گفت:لطفا کمک کن مرا با خود ببر

غرور گفت: نمی توانم تمام بدنت خیس و کثیف شده

 قایق مرا کثیف می کنی.

غم در نزدیکی عشق بود پس عشق به او گفت:

اجازه بده من با تو بیایم.

غم با صدای حزن آلودی گفت:آه عشق من خیلی

ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم.

پس عشق اینبار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد.

اما انقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.

ناگهان صدای مسنی گفت بیا عشق من ترا خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد

نام یارش را بپرسد و سریع خود را داخل قایق او انداخت و جزیره را ترک کرد.

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد

که چقدر به پیر مرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود.

عشق از علم پرسید: او که بود؟

علم پاسخ داد: او زمان است.

عشق گفت زمان! اما چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:تنها زمان است که قادر

به درک عظمت عشق است.

الهی به امید تو

+نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت2:43توسط ساسان | |