|
هیچ وقت دوست نداشتم همچین شعری که بوی تنفر و حماقت میده از سروده های من باشه. ولی این زمونه مجبورم میکنه از چهره سیاه بعضی ها چند خطی بنویسم متاسفم... نازنین سنگدلی تو چه آسان دل ما میشکنی یاد عشق را تو ببر از سر ما که دگر با تو ندارم حرفی از کنارم تو برو دور شو از من که دگر هیچ نباشد اثرت نشنوم من سخنت که دروغ بود دروغ هر چه از چشم سیاهت خواندم زاده شیطانی تو دگر تنهایی تو در این شهر نمان که اگر باز به چنگم افتی من به آتش بکشم دامن تو خون کنم سینه تو آنقدر زجر دهم قلب تورا که دگر زنده فراموش شوی با غم و غصه هم آغوش شوی برو ای کینه فروش برده زر وحشی رام ای هوس باز دغل کار سیاه شعر من بوی تنفر بگرفت از تن تو هیچ نبخشم به خدا قلب تو را تا ابد یار پر از ناز خداحافظ تو ... ... الهی به امید تو
|
About
Home
|