تبليغاتX
عشق بدون قید و شرط - شیطان...

عشق بدون قید و شرط

 

 ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛

 فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند

 و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود:

 غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد .

 و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند .

 و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند .

 و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد . و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد

 الهی به امید تو

+نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت3:50توسط ساسان | |