|
عجیب بود بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم سخت بود سخت اما لذت بخش واقعا جالب بود همیشه تو لحظات سخت به چیزی میرسی که شاید هیچوقت درکش نکرده بودی وقتی تنهای تنها بدون هیچ تکیه گاهی با دست خالی میخوای با زمونه بجنگی تازه می فهمی چقدر تنهائی تازه می فهمی چقدر ضعیفی اینجاست که نا امید و خسته میگیری یه گوشه میشینی تمام آرزوهاتو بر باد رفته میبینی دیگه از خودت متنفر میشی دوست داری تو تنهائیه خودت بمونی و بسوزی ولی نه یعنی کل زدنگیه یه آدم همینه؟ یعنی این آخره خطه؟ پس چی شد اون همه آرزو؟ روئیا های کودکی چی شد؟ یه دفعه یه چیزی تو گلوت سنگینی میکنه دلت میگیره میخوای فریاد بزنی می خوای به زمین و آسمون لعنت بفرستی لعنت به زندگی مرگ بر آزادی مرگ بر حس رها شدن آره فریاد بزن بگو هرچی دلت میخواد بگو بزار خالی بشه تمام حسرتهای گذشته گریه کن گریه کن گریه کن انقدر گریه کن تا دیگه قدرته فریاد زدنت تموم بشه بعد حس میکنی سبک شدی گرمیه دستهائی شونه هاتو گرم میکنه و به یه خواب آروم فرو میری یه صدا تو گوشت داره میپیچه خوب گوش کن آره تو اوج بیکسیهات کسی تو رو صدا میزنه کسی که از هر کسه دیگه بالا تره تو اوج نا امیدی کسی به کمکت میاد که از همه قوی تره تو کسی رو داری که… تو خدا رو داری شک نکن همیشه با توئه چشماتو آروم باز کن بلند شو وضو بگیرو رو به اون یگانه معبود سر تسلیم فرود بیار حالا بلند شو تو از نو متولد شدی شک نکن نمی بازی من امتحان کردم
الهی به امید تو
|
About
Home
|